قهرمان ميرزا عين السلطنه

839

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بىمعنى كه با زغال كشيده و نوشته‌اند مملو است . اگر انسان بخواهد ملاحظهء مطالب و عبارات ركيك و سخيف آنها را بكند دو روز كار دارد . خصوصا سمت زن‌ها و مطالبى كه به آنها نوشته‌اند خيلى بامزه است . درست مثل كاروانسراهاى بين راه بلكه چندين درجه بدتر . دو اطاق دارد . اولا اطاقها به دالان در ندارند . در هر اطاقى دو نيم‌كت گذاشته‌اند . چيزى كه از نيم‌كت به آن اطلاق مىشود همان پايه و تكيه‌گاه است . رويه و آستر و رنگ هيچ ندارد و شكسته و خراب [ است ] . صداى « قال‌مقال » قهوه‌خانه و دراويش و نقال و ساير چيز فروشها و مردم بىتربيت گوش را كر مىكرد . خاكروبه و پوست تخمه و ساير ميوه‌جات در دالان و اطاق ريخته . هركس به خيال خود مشغول است . ابدا جاى نشستن نيست . با اين وضع كه تفصيل داديم يك ساعت ايستاده بوديم . يك نفر آدم معقول هم نيست كه مردمان محترم را شناخته اقلا به ايوان شرقى ببرد كه از اين جنجال و صدمه خلاص شوند . در باز شد ، خواه يك نفر باشد و صد ماشين . خواه صد نفر باشد و يك ماشين . بدون ملاحظه مثل گلهء گوسفند كه از گرگ رميده باشند به حالت اجماع مىدوند و در اين دويدن كلاهها مىافتد ، زمينها مىخورند ، كفشها از پا خارج مىشود كه خيلى بيشتر اسباب معطلى آنها مىشود . در وقت رفتن به اطاقهاى ماشين هم ابدا ملاحظهء بليت كه گرفته و در دست دارند نمىكنند . به هركجا شده داخل مىشوند . بعد اجزاء راه‌آهن يا سؤال مىكنند يا مىگويند اطاق فلان است . آن وقت اختيارا يا جبرا به جاى خود مىروند . اطاقهاى ماشين كثيف‌تر از گار بود . خدا شاهد است روى نيم‌كتهاى مخمل بشدتى خاك نشسته بود كه رنگ قرمز مخمل پيدا نبود . رنگ خاك شده بود . شيشه‌هاى پنجره‌ها را برداشته در عوض حلبى گذاشته‌اند . آن هم نه حلبى سفيد ، از حلبى سياه كه نفت در آن از روسيه مىآوردند . راه خرابى پيدا كرده متصل اطاقها كج و راست مىشد . به زحمتى حضرت عبد العظيم رسيديم و غصهء اين را داشتيم كه در مراجعت هم گرفتار و مبتلى خواهيم بود . بارى زيارت كرده نماز را خوانديم . يك ساعت و نيم به غروب مانده از حرم بيرون آمده بين راه تاج الدين ميرزا و شعاع الدين ميرزا رسيدند . گفتند ماشين رفته . هرقسم بود مراجعت كرده نيم‌ساعت صحبت كرديم . بعد به سمت گار آمديم . قدرى قرقره ، نخ و چاقوى قزوينى و سوزن و سنجاق و دستمال سوغات خريده شد . ماشين تازه رفته بود . نيم‌ساعت در بيرون گار كنار خيابان قدم زديم . به همان كثافت و صدمهء مغرب به شهر رسيديم . سوار شده خيلى دير منزل رسيدم . سرم به شدت درد مىكرد و تا صبح باقى بود . حقيقت من‌بعد نبايد با راه‌آهن رفت . مدتها بود نرفته بوديم و از وضع و قاعده بىخبر بوديم و الا هرگز اين مرتبه هم نمىرفتيم . تقصير خود اهل مملكت است و الا روز اول خيلى نظم داشت . از بس الواطى و شرارت و هرزگى كردند به اين شكل شد . در حقيقت اين هم زيادى است . قابليت اين را هم نداريم . سه‌شنبه 4 ربيع الثانى - كاغذ مفصلى جهت محمد حسن ميرزا نوشتم . خيال آمدن ندارد . در كاغذ نوشتن هم عاجز است . خيلى مختصر مىنويسد . هيچ از وضع كار و حالش درست مطلع نمىباشم . چندى بود ناخوش بود . الحمد لله بهتر شده است .